تبليغاتX
امروزم اومد
 

اول از همه گفته باشم بالاخره رفتم و یه مانتوی دولت پسند گرفتم . هورا این اتفاق فرخنده رو به خودم و همه بچه های سرویسمون و حوزم تبریک می گم.

دوما اینکه دیشب از دیدن این فیلم کنستانتین لذت بردم.

سوم اینکه ای بابا این هفته خیلی هفته پر خبری برامون بود. از یه طرف دیروز این جناب تسلطی رفت مجلس و شب قبلش به من زنگ زدن که باید یه گزارش درمورد انتخابش بنویسی. منم دقیقا ۵ ساعت برای نوشتن اون وقت صرف کردم که چک نویس گزارشم با پاکنویسش زمین تا آسمون فرق داشت. تازشم بیانات گهرباری گفته بودم که خودم هم توش موندم. اما خوب دیگه چه کنیم یکی از بچه ها گفت بهر حال اینم مدیر بدی نیست.

چهارم اینکه بدون اینکه بدونم به نسیم خیانت کردم و یه خبر نفتی رو که فکر می کردم نسیم گرفته منم پی گیری کردم. اونم ابطال یه مناقصه میدان گازی بود که خودمو با این خبره کشتم. بد که نسیم فهمید گفت: خائننننننننننننننن. منم گفتم نسیم منو ببخش. و ایثار کردم و اون یکی مصاحبم رو با مدیرعامل یکی از این شرکتای کله گنده نفتی به اون بخشیدم اگه اکرم بفهمه کلمو می کنه.

پنجم اینکه گفته باشم با این اوضاع و احوالی که بورس ما پیدا کرده واقعا اصلا طرفش نرین. قراره تبدیل به یه شرکت سرمایه گذاری بشه. و این یعنی مصیبت یعنی افتضاح. بیچاره ما چند ماه پیش فهمیدیم و خبرشو منتشر کردیم که سریع به ما توپیدن که شما دشمن دولتین و از این حرفا. حالا که امروز این اتفاق افتاد می گن نمی شد که شما جلو جلو خبرا رو منتشر کنین.

شیشم اینکه بعد از اینکه دبیرکل بورس استعفا داد قرار شد یکی از خواص مدیرعامل بشه که اون گفت نه نمی شم. ما که خبر رو خورده بودیم همه ماتم و خشم بودیم که دبیر بورس اومد و گفت: بچه ها فهمیدم که کیا گزینه های احتمالی هستن. و وقتی که فهمیدیم همه بسیج شدیم. من از اون طرف به یکی از مدیرا که نفتی بود و شاید انتخاب می شد زنگ زدم. مهتاب به یکی دیگه و خلاصه همه دائم داشتیم می دویدیم و می خواستیم که یک کلمه بگیریم که آیا قبول می کنن یا نه. دقیقا یک ساعت بعد به نتیجه رسیدیم. برای یه خبر سه پاراگرافی پنج نفر داشتیم کار می کردیم. و لذت بردیم که آخ جون خبر خبرگزاری های دیگه رو این بار ما سوزوندیم. تازه امروز خبرگزاری های دیگه دارن خبری که ما سوزوندیم رو کار می کنن. دیروز اینجا خیلی باحال بود. منم که نیست دائم راه می رم. این بار که داشتم می پریدم که آخ جون خبر اونا رو سوزوندیم پام آنچنان پیچی خورد که نگو و نپرس. داشتم می یوفتادم که از صندلی تایپیستمون گرفتم نزدیک بود اون بیچاره هم بیفته که اکرم منو از پشت گرفت. اما پام خیلی درد می کرد.

هفتم اینکه می خواستم در مورد انرژی هسته ای یه چی بگم که به دلیل ترسو بودن فاکتور می گیریم. اما براساس شنیده ها این بار یعنی پنجشنبه خیلی از چیزا به نفع ما تموم می شه. و دولت اونجوری ها هم که گفته بود تند نمی ره و داره مذاکره می کنه.

هشتم اینکه مصباح یزدی گفته برای اعزام مبلغ به آمریکا بودجه خواسته که ما هم موافقیم.

نهم اینکه وای چقد این هوای تهران گرمه. من دائم صبحا که بیرون می یام یه ژاکت با خودم می برم ولی بلافاصله دستم می گیرم. یعنی چی. عجب هوای لوسیه ها.

دهم اینکه این وزارت نفت اون روزی باعث شد که من تو خیابون سر این مدیر روابط عمومی اش داد بکشم و خیلی خیلی خشم بشم. مسخره ها منو فراموش کردن برای دعوت به یه برنامه. منم که فهمیدم سریع زنگ زدم و مدیره گفت که منو یادش رفته منم گفتم باشه. فردا که گفتم تو دولت عدالت محور آقای احمدی نژاد برخورد گزینشی می کنین و یه سری چیزای دیگه اونوقت خودتون می دونین. تازشم تازگی ها وقتی که عصبانی می شم اشک تو چشام پر می شه و نمی تونم حرف بزنم. البته پشت تلفنا وگرنه در ظاهر از شدت خشم قرمز می شم. اما جناب مدیرکل فردای اون روز زنگ زد و عذر خواهی کرد. ولی شبش از شدت خشم نه تنها شام نخوردم بلکه مهمونی هم نرفتم!

یازدهم اینکه من فکر نمی کنم این وزارت نفت آدم بشه. عادتشه همیشه این رفتارهای ذاغارتو داره. دارم فکر می کنم که بعد از اومدن تسلطی مدیر کی میشه تا منم رایزنی هامو بکنم.

دوازدهم اینکه دیروز مدیرعاملمون تو جلسه دبیرا در حالی که من داشتم با این صندلیم که بازی می کردم گفت: نمی شه یه بار هم که شده این همه ورجه وورجه نکنی. و جلوی زبونتو بگیری.

سیزدهم اینکه بعدش گفت: من نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونی راه بری. هر وقت که می بینمت در حال دویدن هستی.

هفدهم اینکه خوب وقتی که محیط کار آدم بزرگ باشه و فضای خالی داشته باشه و وقتی که ادم شاد باشه و یا هیجان داشته باشه خوب راه رفتن خیلی بی مزس دیگه.

راستی می بینم که دولت به وزارت امور خارجه گفته که نباید با خاتمی در سفر به کشورهای اتریش و آلمان کمک کنه و خاتمی بدون هیچ هماهنگی رفته. ببین اوضاع تا چه حد بد بود که صدای این نماینده های مجلسم در اومده وگفتن ینی چی که با خاتمی اینطوری رفتار می کنین.

هجدهم اینکه از یه طرف دولت داره مذاکرات هسته ای رو خوب پیش می ره و از طرف دیگه مجلس می گه باید خارج از چارچوب آژانس کار کنیم. بالاخره ما که تکلیف خودمونو نفهمیدیم.

نوزدهم اینکه ای بابا ایران عزیز ما ۱۶۸ هزار دلار آگهی تمام صفحه داده در روزنامه نیویورک تایمز و از فعالیت های هسته ای کشورمون دفاع کرده. احسنت.

بیستم هم اینکه آخه چی می شد من یوناتان بودم و خبرایی رو که الان می دونم رو می گفتم.

بیست و یکم اینکه من الان خودمو می کشم. ینی چی دو هفتس که یکی از این مدیرای سرمایه گذاری هی به من می گه الان زنگ بزن بد می گه فردا زنگ بزن. شدیم جن و بسم الله. ولی من که از رو برو نیستم . فردا هشت صبح باید سر کار باشم.

و آخر اینکه عمرا اگه ما تا سال دیگه از واردات بنزین بی نیاز بشیم که هیچ ربطی به بحث ما نداشت ولی من الان می خوام یه مصاحبه بگیرم.

و این یکی دیگه آخریشه که بابا جان به خدا ما در دستور زبان فارسی می باشد نداریم بهتر است که است بنویسیم . گرچه زبان مادری من آذری هست اما خوب دیگه.

و دیگه بدرود دوست جونا شاید پنجشنبه خیلی اتفاقا بیفته شایدم نیفته . در ایران ما هر اتفاقی امکان داره که بیفته. حالا تکبیر.

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 16:26 |
 

اول از همه به این جناب آقای امیر خان بگم که ای برادر مگه من با این تسلطی پدرکشتگی دارم. کی بدش می یاد که وزیرنفتش یه آدم مقتدر باشه و بتونه از حق ایران در اوپک و مجامع بین المللی دفاع کنه و بتونه روی این عربای مزخرفو کم کنه.

بدشم به شما عرض کنم من نگفتم که مدیر بدیه. ارتباطشم با ما خوبه. اما باور کن در حد وزیر نیست و نمی تونه وزیر خوبی باشه. من معتقدم وزیر نفت ایران باید یکی در حد زکی یمانی باشه که دنیا روش حساب کنه. حالا ما در آینده با این تسلطی بیشتر آشنا می شیم. اگه مدیر خوبی بود چه بهتر مگه ما بخیلیم. این نفت هم مال همه ماست و چه بهتر که بشه درست مدیریتش کرد. بدشم نخیرم من چرت و پرت نگفتم و اظهارنظرم در نکردم اگه می خواستم بیانات گهربارم رو بگم خیلی چیزا رو می گفتم. این از جوابیه من.

او اما خبر

این دو روزی که جنوب بودم حسابی پدرمون در اومد. اول اینکه از ساعت ۵ صبح فرودگاه بودیم که بریم بوشهر و منم که هر وقت صبح زود بیدار می شم کمی خشم هستم. یه بار نشد ما بریم سفر و پرواز به موقع باشه. خلاصه بعد از اینکه بوشهر رسیدیم همین که بارونو دیدیم خیلی ذوق کردیم نیست اصلا این چند روزه تهران بارون نیومده بود. ولی حیف که سریع اتوبوس پیمایی به سمت بهرگانسر شروع شد که خیلی از بوشهر فاصله داشت. قرار بود بریم بهرگانسر یه میدان نفتی و پالایشگاه و سکوی نفتی که اونجا ساخته بودند رو ببینیم و خبرش و تهیه کنیم. ولی این اتوبوسای ولوو پدر کمر آدمو در می یاره . من و نسیم هم همین که سوار شدیم سریع خوابیدیم. و صدای همه در اومد که ای وای چقد شلمان شدین. ولی ما مگه به روی مبارک می یوردیم. من هی می گفتم نسیم خبرا رو امشب باید تنظیم کنیما. اونم که اساسی سرما خورده بود با اون صدای مریضش می گفت ای بابا ولمون کن. در هر حال ساعت حدود ۱۲ بود که به بهرگانسر رسیدیم که همه یاد افتتاح میدان نفتی سروش و نوروز افتادیم که زنگنه اونجا بود و ما به عنوان اولین ایرانیها و اولین خانم های دنیا وارد یه سکوی نفتی که مال انگلیسی ها بود شدیم که خیلی باحال بود اما میدان بعد از افتتاح با افت تولید مواجه شد و کسی هم به روش نیورد البته ما از رو نرفتیم و از بس گفتیم که ناچارن دوباره بچه ها بردن میدان ولی ما باور نکردیم و واقعا اونقد می گیم تا بالاخره این خسارت چند میلیارد دلاری رو که انگلیسی ها به ما زدنو بگیریم.

در هر حال برگردیم سر اصل مطلب. همین که رسیدیم بهرگانسر ما رو بردن پالایشگاه اونجا رو دیدیم. واحدهای نمک زدایی نفت و فراورش نفت خامو و اینجور چیزا. در هر حال با اجرای این طرح ۶۰ هزار بشکه به تولید نفت ایران اضافه می شه و چند صد میلیون دلارم عاید کشورمون میشه.

این بهرگانسر یه میدان نفتیه که در دریا هم هست یعنی هم خشکیه و هم دریایی. و ایرانیا برای اولین بار کارای خشکی و دریایی شو انجام دادن ولی ما که می دونستیم پروژه با تاخیر ۶ ساله داره اجرا می شه مگه از رو می رفتیم و هی میگفتیم بابا جان قرارداد سال ۷۴ بسته شده و باید ۳۶ ماهه تموم میشد ولی الان سال ۸۴ و طرح هنوز کامل نشده خلاصه اینکه هیچ کدوممون قانع نشدیم ولی خوب بالاخره گفتن ایرادی نداره و از این حرفا. حدود ساعت سه برای نهار رفتیم که غذاشون جالب نبود که مدیرکل روابط عمومی شرکت نفتی به بهرگانسری ها توپید که چرا به خبرنگارا غذای به این بدی می دین.

بعد از نهار و کمی استراحت رفتیم پالایشگاهو دیدیم. از بس که خسته شده بودیم همه داشتن می یوفتادن. اما خوب کاره دیگه چه می شه کرد. بعد از پالایشگاه رفتیم بندر گناوه. خیلی دلم براشون سوخت. نزدیک همین مردم روزانه چند میلیون دلار عاید کشور می شه ولی این مردم هیچی از این نفت که فقط آلودگی اش نصیب اونها می شه، ندیدن. خیلی خیلی فقیر بودن و من خیلی حالم بد شد. جنساشونم بد نبود. از بس اینور و اونور گشتم که بالاخره تونستم یه کوله پشتی دیزل پیدا کنم با قیمت باور نکردنی ۸ هزار تومن. و منم گرفتم. خیلی باحال بود. در کل بچه ها خرید آنچنانی نکردن و فقط بندر رو دیدیم. خیلی فضای غمگینی داشت. تو کل دنیا شهرای بندری زیباترین مکانا هستن اما در ایران فکر می کنم که زشت ترین هستن. خلاصه همین که برگشتیم باورمون نمی شد شامی برای ما تدارک دیده بودن که نگو و نپرس. سه نوع غذا دسرای معرکه و خلاصه سنگ تموم. آقایون برادر خیلی خوب خوردن ولی من طبق معمول کمی ماهی خوردم و زیتون. شبم که با نسیم از نغمه ها و فقر و وزیر نفتو این جور چیزا حرف زدیم و اصلا یادمون نبود که صبح باید ساعت ۶ بیدار شیم. خیلی با مصیبت بیدار شدیم. آها یادم افتاد شب بعد از شام رفتیم کنار دریا ولی چون همه چی نفتی بود خیلی خوشگل نبود ولی ما حس دریا گرفتیم و دویدیم و به سکوت دریا گوش کردیم و افق دریا رو که نمی شد دید رو نگا کردیم بعد از برگشت هم حسابی تاپ بازی و الاکلنگ بازی کردیم. منم که از بس پریدیم نزدیک بود واقعا از روی یه سنگه بیوفتم دریا که نسیم از پشتم گرفت. خدا رحم کرد چون من از دریا می ترسم. خلاصه صبح ساعت ۷ به سمت خرمشهر با اتوبوس حرکت کردیم که خیلی خیلی خسته کننده بود. کمرم مرد از درد. هوا هم گرم بود و کولر رو روشن کرده بودیم. ساعت ۱ رسیدیم خرمشهر. خیلی شهر خرابی بود. باور نمی کردم. این همه سرمایه و بودجه برای بازسازی خرمشهر دولت تخصیص داده ولی واقعا هیچی به هیچی.

خیلی خیلی خراب بود. ساختمانای خراب. حتی جای گلوله ها رو هم می شد دید. بعد از اینکه نهار رو خوردیم رفتیم یه جایی که فقط خبرنگارا رو می ذاشتن برن. چون یه جای امنیتی بود. خلاصه دو تا کارخونه رو دیدیم. بعد هم رفتیم روی یه سکوی نفتی. خیلی باحال بود اروند رودم که بغل دستمون بود و عراق و بصره رو هم دیدیم. آخه ما به قول یکی از مهندساش روی بام خرمشهر بودیم. وقتی که برگشتیم یه مصاحبه انجام دادیم و برگشتیم خرمشهر و بازم نغمه. بدش رفتیم آبادان و همه دهنمون باز موند

اههههههههههههههههه

اول اینکه اونجا بوی گاز می داد. دوم اینکه خیلی خوشگل بود و خونه های بانمک مثل کتاب چراغها را من خاموش می کنمه زویا پیرزاد. ما که تو این چند روز همش نغمه و غم دیده بودیم وقتی مردم شاد آبادانو دیدیم خیلی ذوق کردیم. تازشم به قول نسیم اونجا خارج بود از بس دختراش شیک و خوشگل بودن. تازه ما در بازار ته لنجی هاش بودیم که یه خانمه گفت اینجا اصلا جای باکلاسی نیست. منم گفتم نسیم بیا بریم از اینجا. واقعا آبادان شهر صفاست غروباش نمی دونم چیه بقیش رو هم خودتون بگین دیگه.

منم از اونجا چندتا لباس مارک دار ارزون خریدم اسپریت و اچ اند ال نروژ و از این حرفا. خوب شد با خودم پول نیورده بودم.

بعد از اینکه برگشتیم. طبق معمول پرواز با تاخیر شونصد ساعته روبرو شد. و ما ساعت ۲ صبح تهران رسیدیم و خسته و کوفته برگشتیم خونه

الانم من اشتب کردم و خبرمو که باید ساعت ۱۱ می فرستادم ساعت ۱۰ فرستادم و به قول نسیم خائنم. خوب چیکار کنم یادم رفت به اکرم بگم که ساعت ۱۱ بفرسته.

دیگه اینکه خیلی خبرای باحال تو این شهر برام اتفاق افتاد که اگه حوصله کنم می گم.

الانم باید برم مصاحبه. تازشم با اینکه ساعت ۳ صبح خوابیدم ساعت ۸ صبح سرکار بودم. به خودم تبریک می گم.

دیگه اینکه حسن ختام. تو اتوبوس از بس مشکی رنگ عشقه رو گوش کردیم که گریمون گرفت.

به نظر من مشکی رنگ عشق نیست که خدا رنگ عشقه.

خوب دیگه باید برم چون اکرم چپ چپ نگا می کنه

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 12:33 |
 

 

باورم نمی شه که رییس جمهور ما این جناب تسلطی رو به عنوان وزیر نفت به مجلس معرفی کرده. همین که شنیدم یه دفه آنچنان بلند نه گفتم که خودمم خجالت کشیدم.

اما عکسشو ببینید اصلا بهش نمی یاد. من نمی خوام. نیست خواسته ما هم خیلی مهمه.

اگه بدونید این تسلطی چه جور آدمیه. همین که حرف می زنه سوتی هاش شروع می شه. ایشون در منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی فعالیت می کنند و مدیرش هستن. اصلا دلم نمی خواد وزیر بشه. چون اصلا در اشل نفت نیست. خیلی خیلی بده. اما مهربونه ها اینو از قبل گفته باشم. فقط امیدوارم مثل این دانش جعفری نباشه که بلافاصله بعد از اینکه وزیر شد با ما خبرنگارا قهر شد. 

امروز این دانشیار رییس کمیسیون انرژی کلی تهمت به زنگنه زد و منم مثل فرصت طلبا به موبایل زنگنه که آخ جون فقط خودم دارم چون موبایل وزراتخونه  نیست زنگ زدم. در هر حال همین که زنگ زدم گفت: اول باید ببینم بعد حرف می زنم. یعنی اینکه ای بابا من مصاحبه نمی کنم. منم هی گفتم آخه نمی شه گفتن شما ۳۰۰ میلیارد دلار به دولت ضرر زدین. گفت نه الان مصاحبه نمی کنم. گفتم می شه اول به من بگین. اونم گفت باشه. که منم آره جون خودم باور کردم. در واقع کشک بود.  

تازشم می بینم که حمایت از رییس جمهور خیلی خیلی زیاد شده و همه دارن از ایشون خیلی حمایت میکنن. دیشب حرفای رهبر خیلی باحال بود. و اساسی از احمدی حمایت کرد. منم که میخکوب شده بودم.

بابام گفت: شد تو یه بار به ما یه خبر بدی که صحت داشته باشه. مگه نگفتی که رهبر با هاشمی شده و با احمدی نژاد ضده. منم اخمام تو هم فرو رفت و گفتم: وا به من چه وقتی که حکم می کنه مجمع تشخیص مصلحت نظام به کار همه قوا نظارت می کنه یعنی اینکه به رییس جمهور اعتماد نداره دیگه.

بابام هم گفت: واقعا که همه این علما باهم متحد هستند. ولی تو رو خدا یه بار به ما خبر دست اول بده.

منم گفتم. اصلا به من چه سایتای راستیا اینا رو می گفت. اونم گفت تو هم که سریع همه چی رو باور می کنی.

آه چی می شه من یه بار خبر دست اول به آقای پدرم بدم.

راستی گفته باشم یه تحلیل اساسی در مورد بیانات رهبری هست که فاکتور گرفته می شه. اونو امشب به آقای پدر می گم.

بعدشم این که این جناب صفار که وزیر فرهنگ هستن گفتن که ای بابا اگه رسانه ها بخوان یعنی مطبوعات به شعائر اسلام توهین کنن اول با ملایمت به اونا گوشزد می کنیم و بعد برخورد. ما هم همه می گوییم احسنت!

دیگشم اینکه وای اون قدر امروز خبرای باحالی اینجا رخ داده که نمی دونم کدومشو بگم.

راستی الان چند روزه که این خبرنگار سیاسی ما اساسی همه رو گذاشته سر کار از روز جمعس که هی می گه پدر رییس جمهور تو بیمارستان میلاد بستریه. و داره می میره. البته روز جمعه گفت بیچاره مرد. بعد گفت: نه فکر می کنم که بیمارستانه. دوباره دیروز از شورای نگهبان زنگ زد و گفت به خدا پدرش مرد. دیگه همه کفری شده بودن. به منم گفت به همین خاطر احمدی نژاد تونس نمی ره. گفتم ای بابا اون روزی که گفتی چند سال پیش پدرش مرده. خلاصه اینکه فکر نمی کنم پدرش فوت کرده باشه. چون بلافاصله همه اعلام میکنن.

دیگه اینکه هنوزم باورم نمی شه که تسلطی وزیر نفت بشه. فکرشو بکن بره جلسات اوپک. فکر نمی کنم اصلا انگلیسی بلد باشه. از همه بدتر اینکه خیلی خیلی ساده اس.

آخه چرا؟

آه یه خبر دیگه این افشینم( اون خوانندهه که هیشکی اصلا بهش نگا نمی کنه ولی من بهش نگا می کنم) دیگه نمی خونه. چون دوست جونش گفته یا من یا خوانندگی .اونم گفته نه بابا شما ارجح ترین. تازشم شنیدم که به خاطر این دختر خانم شیک طفلک دائم از این کشور اروپایی به اون کشور سفر می کنه و بالاخره ......  ولی من می گم این افشین مثل سیاوش سالی شونصد هزار بار خداحافظی می کنه ولی نه بابا نمی ره. ( این خیلی خیلی آبکی بود نه)

راستی گفتم یا نه . شنیده ها حاکی است که قراره این دور برگردونا جمع بشه. البته شما خیلی به این حرف من اطمینان نکنین. چون بیشترش تکذیب می شه. ولی خوب در شهرداری گفته شده. همه محافظه کارا هم که دور قالیباف هستن. بعدشم این وام ازدواج هم که شهرداری می داد هم متوقف شده. بنابراین ما فعلا دست نگه می داریم.

و اما یه اتفاق خیلی مهمی هم افتاده که آخ جون فقط ما می دونیم که اگه بخواهیم بگیم همه باهم خاک بر سر می شیم.

و دیگه اینکه این آنفولانزای مرغی که هی مسولان گرامی می گفتن که به ایران نیومده وارد شد و دیروز ۱۴ هزارتا مرغ رو به رحمت خدا بردن یعنی اینکه بعله. و از دیشبه که همه دارن دائم زنگ می زنن که چرا خبرای منفی می رین دارین ما رو خراب می کنین. ما هم که مدرک توپی داشتیم. گفتیم شما تکذیب کنید تا ما هم مدارک اصلیمونو بفرستیم رو خط که اونوقت وامصیبتا می شه.

و اینکه هیچی دیگه فعلا بدرود.

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 14:47 |
 

اول از همه گفته باشم بابا رییس جمهورمون خیلی باحاله. در زمان انتخابات بیشترین حمله ها رو به نفت و نفتیا کرد که منم کاملا با ایشون موافق هستم. اما بعد از شونصد روز از گرفتن سکان هدایت ایران هنوز نتونسته برای این نفت بی مادر یه وزیر معرفی کنه. بعد از انصراف این محصولی که واقعا مظلومانه کنار رفت. امروز گفتن که یه حسینی نامی که اصلا نمی دونیم کیه قراره معرفی بشه. همین که خواستم برم ببینم که این جناب کیه و چیکارس سردبیر سیاسیا گفت کجایی خانم که قراره بیادی شورای شهر رو وزیر نفت کنن. منم با تعجب گفتم اینم آذریه. گفت نه اما بیادی هم از تیم شورای شهر و نایب رییسه.

در هر حال واقعا گند این نفتو بزنن که منو حسابی کلافه کرده.

امروز تصمیم گرفتم کزت وار کار کنم و اساسی خبر بدم هرچی باشه دیدم امار خبرای نفتیم کم شده. بعد از ارسال خبرام. داشتم خبر نفتیمو تنظیم می کردم که لیلی زنگ زد که تو هنوز خبرگزاری هستی. گفتم اره چطور مگه. گفت هیچی بدو بیا شهر ری. می خوان درباره این پالایشگاه تهران که داد اسماعیل آبادیا در اورده مصاحبه کنن. منم مثل شلمانا گفتم نه بابا من این همه راه بیام که چی. تازشم الان ساعت ۱۱ هه و مصاحبه نیم ساعت دیگه شروع میشه. همین که اکرم دید دارم در مورد این پالایشگاه حرف می زنم گفت تو باید بری. شلمان بازی هم در نیار. اگه خبرنگارای خودت این کار رو می کردن پدرشونو در می یوردی. منم تن تن خبرمو تنظیم کردم و داشتم می دویدم پایین که مدیرعاملمون با خشانت صدام کرد و گفت: اول از همه چند بار بگم اینجا نباید بستنی بخوری اونم تو این سرما( اما به نظر من که اصلنم سرد نبود) بعد مگه شما هفته پیش قول ندادین که دیگه در محوطه ندوید. منم گفتم ماشین پایین منتظرمه. گفت اره می بینم. نیست همیشه راه می ری. که گفتم اقای........ دیرم شده. تا نیم ساعت دیگه باید شهر ری باشم. گفت برو اما..... وقتی که اینجوری نگام می کنه یعنی مرده شور قیافمو ببره. اما از اونجایی که من حرف ندارم این مرده شوره از دلش نمی یاد که منو با خودش ببره.

من که تا الان پامو شهر ری نذاشته بودم به راننده گفتم اقا نیم ساعته اونجا هستیم. گفت ساعت چند باید اونجا باشیم گفتم ۳۰/۱۱ گفت: خانم الان ساعت ۲۰/۱۱. اونوقت می خواهین ده دقیقه دیگه اونجا باشیم. معلوم بود که خیلی بداخلاقه. منم گفتم چه می دونم. و ایشون در کمال شلمانیت رانندگی کردن. بعد از اذان منو یه جایی که پر اقایون برادر بود پیاده کرد وگفت اینجا پالایشگاه تهرانه. منم سریع پیاده شدم. اما همین که رسیدم اطلاعات اونجا گفت: خانم اینجا انبار نفته. پالایشگاه اونور باقر شهره. منم گفتم. نه. پس برام ماشین بگیرین که یه دفه بنو زنگ زد: دیونه بازم که کیف پولتو جا گذاشتی. منو می گی. فقط داد زدم نههههههههههههههههههههههه. حالا من اینجا چیکار کنم. جیب شلوار و مانتومو گشتم. خوشبختانه ۲ هزار تومن تو جیب مانتوم بود. منم سریع به اقاهه گفتم اقا یه اژانس برام می گیرین. و ایشون این کار رو کرد. منم تا سوار شدم گفتم اقا کرایش چقد می شه. آقاهه خندید و گفت: برای اولین باره که اینجا می یایی. اینطور با وحشت به همه جا مخصوصا مردا نگا می کنی. گفتم بعله. خلاصه رسیدیم. اما همین که وارد محوطه شدم. منو با یه وانت بردن داخل. گفتن نمی شه پیاده برین. خبرنگاری گفتن. ما هم سریع رفتیم. من که رسیدم مصاحبه داشت تموم می شد. خیلی کفری شده بودم. روابط عمومی اونجا گفت خانم سوالاتونو بپرسین. منم گفتم یعنی چی که ما رو صدا نکردین. گفت شما که اومدین. گفتم یعنی چی. اگه بچه نمی گفتن که نمی یومدم. گفت سوالاتتو بپرس. منم در مورد الودگی پرسیدم که گفت: من اینا رو قبلا جواب دادم. خیلی کفری شده بودم. اما جالبه هیچکی حاضر نیست قبول کنه بابا بیچاره این مردم اسماعیل اباد دارن آب آلوده مصرف می کنن. بیماری پوستی دارن. وزارت بهداشت گردن نفت می ندازه و نفت هم می گه نخیر تقصیر این وزارت نیرو هست که نمی یاد آب و فاضلاب روستایی درست کنه. بیچاره این نفت ما هم که ۳۴ میلیارد تومن برای رعایت مسائل زیست محیطی اختصاص داده. من که خیلی قانع شدم و تصمیم گرفتم از این به بعد نگم تقصیر این نفتیاست. در هر حال خیلی قانع شدیم. بعدش به ما گفتن بمونید برای نهار که من گفتم نخیر من نمی مونم. و برامونم ماشین نگرفتن. یکی از خبرنگارا گفت: ما باید سریع خبرامونو بفرستیم. اونا هم گفتن نخیر نهار بمونین با یه مینی بوس می رسونیمتون. من با دهن باز گفتم. نه امروز چه خبره. چرا اینجوری می کنن. یکی از خبرنگارا گفت: من ماشین دارم می رسونمتون. ما هم با ایشون رفتیم. خدا خیرش بده.

در هر حال همین که رسیدم خبرگزاری داشتم خبرامو می نوشتم که خبرنگارم اومد بالای سرم و شروع به گله کردن از یکی از حوزه ها کرد. گفتم باشه بذار الان می یام. نیست منم خیلی خشن هستم. تازه این پله ها هم که اساسی منو خاک برسر کرده. هنوز خبرمو نفرستاده بودم که گفتن فردا باید بری کیش. اشک از چشام دراومد گفتم. نه من کیش بیا نیستم. یعنی چی. پدرم این هفته در می یاد. من نمی رم. هر کی می خواد بره. تازه از کیش هم بدم می یاد. اونجا مزخرفترین جای دنیاست. چیه. اه اه اه. اکرم گفت: تو همون برو عسلویه. گفتم اکرمممممممممممم. خسته شدم. من امروز سه جا رفتم. الانم از شهر ری اومدم. بعدم که باید برم ظفر مصاحبه اختصاصی دارم. سه شنبه هم که باید برم کرمانشاه که خیلی مهمه. بعدشم که پنجشنبه باید برم خرمشهر. من کیش بیا نیستم. قرار شد که محبوبه بره.

اه الان یادم افتاد که من هنوز نهارمو نخوردم و باید برم یه مصاحبه دیگه هم بگیرم.

تازشم خیلی خیلی خشم هستم. از دست این آدما.

دیگه اینکه راستی امروز این رییس جمهور ما جناب جهانگرد نشست داشتن که خیلی خیلی جدی بودن. و اون خنده های زیباشونم نبودن. فک می کنم هنوز اطلاعات زیادی درباره جامعه اطلاعاتی نداره و نمی دونه که باید در نشست جامعه اطلاعاتی چی باید بگه.

در ضمن می بینم که بازم کشورای اروپایی دارن با ما مذاکره می کنن. بنابراین فعلا جنگ تعطیل. و همه باید با صلح و عشق و صفا و صمیمیت با تکیه بر مهرورزی به بندگان خدا زندگی کنیم.

حیف که دیگه نمی شه جلوتر از این رفت. و من باید الان دیگه مثبته مثبت باشم.

 ای خداجون تو رو خدا این هفته وزیر نفت منم معلوم بشه تا تکلیف این دنیا و اون دنیام مشخص بشه.

آمین

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 و ساعت 15:51 |
اول از همه گفته باشم که مجبور شدم از پرشین بلاگ بیرون بیام و وبلاگمو عوض کنم. چون..........

در هر حال هفته پیش خیلی مارکوپولو بودم. اول اینکه این بار دیگه واقعا چندتا خبر داشت برام دردسر ساز می شد ولی خوب به خیر گذشت.

دوم اینکه این مدیر عاملمون گفت: مگه اینجا زمین فوتباله که دائم در حال دویدن هستی و اینکه چرا این همه می خندی. منم گفتم باشه ولی خدایی اش خیلی حالم گرفته شد. چون این مدیر فنی گفته بود که این چه دبیری که شلوغ تر از خبرنگاراشه و از این حرفا...........

سوم اینکه روز سه شنبه یادم رفت که باید می رفتم عسلویه و وقتی که بهم زنگ زدم یادم افتاد و گفتم وایییییییییییی ببخشید یادم رفت. 

چهارم اینکه فکر می کردم که باید با مدیرعامل بانک ملی مصاحبه کنم ولی دقیقا دقیقه نود فهمیدم که نه بابا ایشون مدیرعامل بانک سامانه و این بار واقعا ترسیدم. گفتم ندای دیونه چرا الان می گی. اونم گفت مثل اینکه هزار بار بهت سپردم که چهارشنبه تو خالی بذار چون مصاحبه داریم.

پنجم این که با هزار جون کندن یه مصاحبه خوب انجام دادیم اما یه دفه وسط مصاحبه خوابم گرفت و چشام پر خون شد. اصلا دیگه هیچی نمی فهمیدم و اون مدیره هم که هی می گفت نرخ سود تسهیلات بانکی خوبه و من هم هی می گفتم که شما اصلا به فکر مشتری ها نیستین ولی خوب رو که نیست . تازه به ما گفت شما چرا این همه منفی هستین و این نرخا خوبه. و ما هم گفتیم بعلههههههههه.

شیشم اینکه این نماینده ها دوباره یه کاری کردن که این محصولی بیچاره قبل از اینکه بهش رای اعتماد بدن انصراف بده. طفلک خیلی خیلی پولدار بود و گفته بود که من خوی کاخ نشینی ندارم با اینکه کاخ نشین هستم. معصوم گفت: اصلا احمدی نژاد خیلی آذری ها رو دوست داره و همش می خواد که پستهای مهمش رو به اونا بده. به همین خاطر منم تصمیم گرفتم که در این زمینه یه کمکی بهش کنم.

هفتم اینکه یه مصاحبه راجع به این محصولی کردم و یه یادداشت نوشتم که داشت کم کم برام دردسر ساز می شد چون از این رسانه های بیگانه تماس گرفتن و خواستن که در رابطه با اون یه مصاحبه با من بکنن که من سریعا گفتم نه نمی شه. خیلی از این که مصاحبه شونده باشم بدم می یاد دلم می خواد همیشه سوال کننده باشم تا جواب کننده. ولی خوب این یادداشته داشت کار دستم می دادااااااا.

هشتم اینکه اگه لیلی به من زنگ نمی زد پنجشنبه صبح زود می رفتم فرودگاه چون فکر می کردم که دیروز باید بریم خرمشهر. ایشون هم گفتن چون این هفته خیلی گیج شدی گفتم زنگ بزنم و بگم که هفته بعد می خواهیم بریم خرمشهر.

نهم اینکه سه شنبه هم باید برم کرمانشاه.

دهم اینکه الانم باید برم جشن تولد محمدآرمان که در این وانفسای بی پولی خیلی خیلی سخته. اما باید برم دیگه دختر خاله ارشدی گفتن.

یازدهم اینکه امروز که هلک و ولک اومدم سر کار فهمیدم که کیف پولمو جا گذاشتم و حسابی تو خیابون سرگردون بودم. خدا رحم کرد که تصمیم گرفتم امروز با اتوبوس سر کار برم.

دوازدهم اینکه بنو گفت: نکنه عاشق شدی. تو که این همه گیج نبودی که داری دائم همه چی رو فراموش می کنی.

سیزدهم اینکه نکنه واقعا عاشق شدم و خودم خبر ندارم.

چهاردهم اینکه قراره دفه بعد من با رییس جمهور برم شهرستانای مختلف و این خیلی خوبه.

آها پونزدهم اینکه هفته پیش یه نامه محرمانه از سپاه دیدیم که دهن همه مون از تعجب باز مونده بود و خیلی خیلی تعجب کردیم از این بیانیه و تاسف خوردیم از این همه......................

دیگه اینکه هیچی دیگه.......................

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 10:14 |


Powered By
BLOGFA.COM