اول از همه گفته باشم بالاخره رفتم و یه مانتوی دولت پسند گرفتم . هورا این اتفاق فرخنده رو به خودم و همه بچه های سرویسمون و حوزم تبریک می گم.
دوما اینکه دیشب از دیدن این فیلم کنستانتین لذت بردم.
سوم اینکه ای بابا این هفته خیلی هفته پر خبری برامون بود. از یه طرف دیروز این جناب تسلطی رفت مجلس و شب قبلش به من زنگ زدن که باید یه گزارش درمورد انتخابش بنویسی. منم دقیقا ۵ ساعت برای نوشتن اون وقت صرف کردم که چک نویس گزارشم با پاکنویسش زمین تا آسمون فرق داشت. تازشم بیانات گهرباری گفته بودم که خودم هم توش موندم. اما خوب دیگه چه کنیم یکی از بچه ها گفت بهر حال اینم مدیر بدی نیست.
چهارم اینکه بدون اینکه بدونم به نسیم خیانت کردم و یه خبر نفتی رو که فکر می کردم نسیم گرفته منم پی گیری کردم. اونم ابطال یه مناقصه میدان گازی بود که خودمو با این خبره کشتم. بد که نسیم فهمید گفت: خائننننننننننننننن. منم گفتم نسیم منو ببخش. و ایثار کردم و اون یکی مصاحبم رو با مدیرعامل یکی از این شرکتای کله گنده نفتی به اون بخشیدم اگه اکرم بفهمه کلمو می کنه.
پنجم اینکه گفته باشم با این اوضاع و احوالی که بورس ما پیدا کرده واقعا اصلا طرفش نرین. قراره تبدیل به یه شرکت سرمایه گذاری بشه. و این یعنی مصیبت یعنی افتضاح. بیچاره ما چند ماه پیش فهمیدیم و خبرشو منتشر کردیم که سریع به ما توپیدن که شما دشمن دولتین و از این حرفا. حالا که امروز این اتفاق افتاد می گن نمی شد که شما جلو جلو خبرا رو منتشر کنین.
شیشم اینکه بعد از اینکه دبیرکل بورس استعفا داد قرار شد یکی از خواص مدیرعامل بشه که اون گفت نه نمی شم. ما که خبر رو خورده بودیم همه ماتم و خشم بودیم که دبیر بورس اومد و گفت: بچه ها فهمیدم که کیا گزینه های احتمالی هستن. و وقتی که فهمیدیم همه بسیج شدیم. من از اون طرف به یکی از مدیرا که نفتی بود و شاید انتخاب می شد زنگ زدم. مهتاب به یکی دیگه و خلاصه همه دائم داشتیم می دویدیم و می خواستیم که یک کلمه بگیریم که آیا قبول می کنن یا نه. دقیقا یک ساعت بعد به نتیجه رسیدیم. برای یه خبر سه پاراگرافی پنج نفر داشتیم کار می کردیم. و لذت بردیم که آخ جون خبر خبرگزاری های دیگه رو این بار ما سوزوندیم. تازه امروز خبرگزاری های دیگه دارن خبری که ما سوزوندیم رو کار می کنن. دیروز اینجا خیلی باحال بود. منم که نیست دائم راه می رم. این بار که داشتم می پریدم که آخ جون خبر اونا رو سوزوندیم پام آنچنان پیچی خورد که نگو و نپرس. داشتم می یوفتادم که از صندلی تایپیستمون گرفتم نزدیک بود اون بیچاره هم بیفته که اکرم منو از پشت گرفت. اما پام خیلی درد می کرد.
هفتم اینکه می خواستم در مورد انرژی هسته ای یه چی بگم که به دلیل ترسو بودن فاکتور می گیریم. اما براساس شنیده ها این بار یعنی پنجشنبه خیلی از چیزا به نفع ما تموم می شه. و دولت اونجوری ها هم که گفته بود تند نمی ره و داره مذاکره می کنه.
هشتم اینکه مصباح یزدی گفته برای اعزام مبلغ به آمریکا بودجه خواسته که ما هم موافقیم.
نهم اینکه وای چقد این هوای تهران گرمه. من دائم صبحا که بیرون می یام یه ژاکت با خودم می برم ولی بلافاصله دستم می گیرم. یعنی چی. عجب هوای لوسیه ها.
دهم اینکه این وزارت نفت اون روزی باعث شد که من تو خیابون سر این مدیر روابط عمومی اش داد بکشم و خیلی خیلی خشم بشم. مسخره ها منو فراموش کردن برای دعوت به یه برنامه. منم که فهمیدم سریع زنگ زدم و مدیره گفت که منو یادش رفته منم گفتم باشه. فردا که گفتم تو دولت عدالت محور آقای احمدی نژاد برخورد گزینشی می کنین و یه سری چیزای دیگه اونوقت خودتون می دونین. تازشم تازگی ها وقتی که عصبانی می شم اشک تو چشام پر می شه و نمی تونم حرف بزنم. البته پشت تلفنا وگرنه در ظاهر از شدت خشم قرمز می شم. اما جناب مدیرکل فردای اون روز زنگ زد و عذر خواهی کرد. ولی شبش از شدت خشم نه تنها شام نخوردم بلکه مهمونی هم نرفتم!
یازدهم اینکه من فکر نمی کنم این وزارت نفت آدم بشه. عادتشه همیشه این رفتارهای ذاغارتو داره. دارم فکر می کنم که بعد از اومدن تسلطی مدیر کی میشه تا منم رایزنی هامو بکنم.
دوازدهم اینکه دیروز مدیرعاملمون تو جلسه دبیرا در حالی که من داشتم با این صندلیم که بازی می کردم گفت: نمی شه یه بار هم که شده این همه ورجه وورجه نکنی. و جلوی زبونتو بگیری.
سیزدهم اینکه بعدش گفت: من نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونی راه بری. هر وقت که می بینمت در حال دویدن هستی.
هفدهم اینکه خوب وقتی که محیط کار آدم بزرگ باشه و فضای خالی داشته باشه و وقتی که ادم شاد باشه و یا هیجان داشته باشه خوب راه رفتن خیلی بی مزس دیگه.
راستی می بینم که دولت به وزارت امور خارجه گفته که نباید با خاتمی در سفر به کشورهای اتریش و آلمان کمک کنه و خاتمی بدون هیچ هماهنگی رفته. ببین اوضاع تا چه حد بد بود که صدای این نماینده های مجلسم در اومده وگفتن ینی چی که با خاتمی اینطوری رفتار می کنین.
هجدهم اینکه از یه طرف دولت داره مذاکرات هسته ای رو خوب پیش می ره و از طرف دیگه مجلس می گه باید خارج از چارچوب آژانس کار کنیم. بالاخره ما که تکلیف خودمونو نفهمیدیم.
نوزدهم اینکه ای بابا ایران عزیز ما ۱۶۸ هزار دلار آگهی تمام صفحه داده در روزنامه نیویورک تایمز و از فعالیت های هسته ای کشورمون دفاع کرده. احسنت.
بیستم هم اینکه آخه چی می شد من یوناتان بودم و خبرایی رو که الان می دونم رو می گفتم.
بیست و یکم اینکه من الان خودمو می کشم. ینی چی دو هفتس که یکی از این مدیرای سرمایه گذاری هی به من می گه الان زنگ بزن بد می گه فردا زنگ بزن. شدیم جن و بسم الله. ولی من که از رو برو نیستم . فردا هشت صبح باید سر کار باشم.
و آخر اینکه عمرا اگه ما تا سال دیگه از واردات بنزین بی نیاز بشیم که هیچ ربطی به بحث ما نداشت ولی من الان می خوام یه مصاحبه بگیرم.
و این یکی دیگه آخریشه که بابا جان به خدا ما در دستور زبان فارسی می باشد نداریم بهتر است که است بنویسیم . گرچه زبان مادری من آذری هست اما خوب دیگه.
و دیگه بدرود دوست جونا شاید پنجشنبه خیلی اتفاقا بیفته شایدم نیفته . در ایران ما هر اتفاقی امکان داره که بیفته. حالا تکبیر.


